| هوشنگ و يادداشت هاش |
| آرشيو Post |
|
جُک هفته! پيش به سوي تشکيل حزب زنان بد ترين اشياء زن بد است! حقوق شهروندي در جهان گلوبال آزادي کاريکاتوريست و کاريکاتور آزادي! ماليدن نيزاسيون نوسازي "آلماني ـ اسلامي" خاورميانه جريان لُره نئاندرتال ها و حقوق شهروندي رافضي جنايت و مکافات شَرما و شراب بم پس از زلزله شراب رهبر بوقلمون ها اخلاق سياسي فضائل ناداني کنفرانس سران اسلامي و معضل زنان جماع با اجماع پاپ و کوندوم مديوم وبلاگ و وابسته گي نوبل اسلامي هر سه دقيقه يکي روزه قبول هم جنس گرايان متشکرم کون ده! خون بها سابينه و کفش هاش حقوق دمکراتيک زار منصور مانگي و مانگيلال، و نوراي ناواژه سال چُسي بند ايرينا قبلنا نقاش بود خاتمي و فيدل و گفتگوي تمدن ها زيگفريد و علف هاي هرز چشم هاي دودي زيگفريد يک روز با عباس در دانشگاه بغداد خاتمي و اصحاب فتنه! فرهنگ عقب مونده بهسان در سونا خليفه کلن باز مي گردد شام آخر تروريسم اسلامي يا حشريسم اسلامي! سرماي درون سميرا مخملباف و ۱۱ سپتامبر يک روز آفتابي در کينشازا نظام ديوسالار اول ماه مه ۲۰۰۳ ول معطلي واقعيت يا ساينس فيکشن آزادي بيان و رژيم نئاندرتال راشومون ۲۰۰۳ در بغداد و حومه فاجعه موزه بغداد! مکه کولا و مُسلم آپ against عموسام! پاسداران رو به سلاح اتمي مجهز کنين! سيزده بدر ننگ به اين رژيم پفيوز فصلي ديگر بابک پرهام نوزادي در يک قدمي چاه! صدام و کوکاکولا! بنياد خيريه رفسنجاني و گروه هاي ضربت! امپاير و آلترناتيو هاش! جهان گلوبال،قوانين گلوبال، حقوق گلوبال!(۳) جهان گلوبال،قوانين گلوبال، حقوق گلوبال!(۲) اروگوئه و خشونت اجدادي! معضل آيت الله هاي خوب! جهان گلوبال، حقوق گلوبال (۱) براي زير هجده ساله ها مناسب نيست! زيگموند گراس، شکسپير و بوش کمپلکس! بيچاره فوسکه! يواش حيوون! دفاع غيابي از کمونيست ها! صدام بهتر است يا صد و يک دام؟! اعتصاب در استخر ما (۳) اعتصاب در استخر ما (۲) اعتصاب در استخر ما (۱) unglaublich! nicht wahr?!!! کتاب و کتک! يک قهوه لطفن... محمد رضا فاکر: خاتمي رو هم فاک مي کنيم کمي نگاه انترناسيوناليستي ـ اسلامي لطفن!! سنگسار بهتر است يا... شهروند آزاد در نظام دين سالار؟! دُن کاميلوي وطني فوسکه رفت... حالت خوب نيست؟ مباني نظام It is time to change نمي دانيم ابر ها خبر از باران خواهند آورد يا نه؟ فانتا جاي فتوا، شري جاي شرع! اعتراض در دانشگاه شواليه عصر فئوداليته! چه کابوسي سبز مي شه يا قرمز؟ گفتگو چراغ ها را من خاموش مي کنم ما قليون مون رو مي کشيم من سکس مي خوام فيدل و صدام و سوسياليسم دوربين کيارستمي ريلکس هم جوش آورد Marx was right سلام من ببر هستم به نظر شما اين ها چيه؟ آل احمديسم خواب کافکايي زندگي سگي بوسه در اردبيل و عواقب آن بامداد در آينه مستر اسپاک و هوشنگ خان خريد و فروش کليه امارت اسلامي آلمان من...(۲) من همسايه آقاي رستگار هستم! يکي نيست ... بن لادن و هيپ هوپ چند نامه يک درمونده استثنائي يک روز صبح کجا بودي تو اين بارون؟ من آدم خون خواري نيستم ولي.... آزادي قر با ريش و پشم؟ شايد لوله هاش درد مي کنه امان از دست داداش ها! زيگفريد به آبجوخوري افتاده چرا سپرده به زمين؟ سپرده به زمين نوش آذر و ايران خانوم ش خانه هاي عفاف و احياي سنت پيامبر کمونيست دو آتشه سنگسار لازم است ايزولاسيون جو کُکر کاستليو عليه کالوين و رفرم در مذهب شيعه آئين نامه رقص اسلامي! دختره ي فلکه گازو محاکمه در دادگاه لاهه زيگفريد و گُل ها ريدم به اين زبون سو تفاهم محمود ترکه پانيک خرداديان و رقص بندري زيگفريد واقعن دم امپرياليست ها گرم ماه گوزي بود گرماي سگ درجه فاک اضطراب A long long time ago شما ايراني هستين نه؟ اين صداي چيه؟ hospital آقاي فوسکه ناپديد شده اجلاس عمومي خورشيدو من آدم حسودي هستم آلماني هاي مسلمون norooz همسايه م coffee shop آخر هفته ديشب برف اومده |
Thursday, June 17, 2004
● ناموس ايراني و حقوق بشر! و قيصر!!
........................................................................................
"... هيچ ايرانى دوست ندارد در فاحشه خانه هاى دبى و تركيه و امارات دختران ايرانى را در بستر اين صنعت مشاهده كند." (مقاله: سازمان عفو بين الملل نام 8 تن از قاچاقچيان انسان در ايران را اعلام کرد، مهدى افروزمنش، نيكى محجوب، بامداد ـ از سايت گويا) ـ کُلُفت نويسي از خودم! ايراني بيشتر دوست دارد در فاحشه خانه هاي دبي و ترکيه و امارات يا فاحشه خانه هاي جا هاي ديگر، دختر هاي غير ايراني را در بستر اين صنعت(خود) ـ تذکر از همسايه م ـ مشاهده کند. □ نوشته شده در ساعت Thursday, June 17, 2004 توسط hooshang Sunday, May 30, 2004
● خليفه کلن
........................................................................................
"اين پفيوز کاپلان خوب آلماني ها رو کير کرده ها! اول مريض شد و گفت يک کم سرطان دارم، خودم نمي تونم بيام خودم رو معرفي کنم. بعد که دادگاه حکم اخراج ش رو صادر کرد و پليس رفت بگيرتش آقاي خليفه که از 24 ساعت قبل ش آپارتمان ش رو زير نظر گرفته بودن، غيب شد. غيبت صغرا کرد، هه هه! قبل از غيب شدن هم يه ناخريشت(Nachricht ـ يادداشت و خبر) براي پليس ها رو در آپارتمان ش گذاشت، که لطفن در رو نشکنين! کليد آپارتمان دست همسايه س! هه هه! جاکش تازه برا پليس مزه هم مي ريزه. شنيدي اشتويبر(Stoiber ـ رئيس دولت ايالت بايرن و ليدر حزب سوسيال مسيحي که در بايرن، حاکمه) بعد از شنيدن خبر در رفتن خليفه از دست پليس چي گفته؟ گفته پليس کُلن و ايالت نورد راين وست فالن ريده. پليس کُلن هم گفته ما طبق قانون عمل کرديم، کاپلان يک بار در هفته بايد پيش ما خودش رو معرفي مي کرد، که تا همين هفته پيش هم اين کار رو مي کرد، به جز سه شنبه پيش که پسرش اومد و گواهي از دکتر آورد که بابام سرطان داره خودش نمي تونه بياد، ما نريديم، اگر کسي اين جا ريده، قانون و قانون گذاره! اشتويبر هم حسابي خون ش به جوش اومده بود، مي گفت، تو بايرن محال بود از دست ما در بره و ما قانون رو هم براي تسهيل اخراج همچين آدم هايي که به هيچ کدوم از قواعد جوامع دمکراتيک اعتقاد ندارن و به شکل علني و با توسل به روش هاي خشونت آميز قصد برانداختن ش رو دارن، عوض مي کنيم. فکر کنم کُفر ش حسابي از دست اين خليفه در اومده. مي دوني چرا؟ چون کاپلان چند وقت پيش ها براي ولايات و امارات خلافت ش به چند تا امير استوار نامه داده! هه هه! به جان خودم، تو اخبار شنيدم، ايالت ما، يعني نورد راين وست فالن، و شهر کلن مرکز خلافته. دو تا امير براي آلمان، يکي براي امارت بايرن، يکي ديگه ش يادم رفت کدوم ايالت رو گفت. يک امير هم براي امارت هلند، آخه تو هلند هم خيلي از تُرک ها هوادار ش هستن. هه هه! امير امارت اسلامي بايرن مثلن جناب مِهمِت کوراوغلو! والله به قرآن! اين آلماني ها جان خودم خيلي حوصله دارن با اين ها اِنقدر سر و کله مي زنن. بايد بگيري اين ها رو با تي پا بيرون کني. من اگر بودم، مي گفتم، آقاي خليفه بيا اين جا ببينم، يقه ش رو مي گرفتم، مي گفتم بشين اين جا ببينم(با انگشت به ميز آشپزخونه اشاره مي کنه)، بشين، خُب، حالا اين تکيلا رو بنداز بالا ببينم، بنداز بالا يالا ادا در نيار والا درجه خلافت ت رو ازت مي گيرم، خُب حالا اين Fruehkoelsch (يک نوع آبجوي کُلني) رو هم بزن، بزن يالا آقاي خليفه با من بحث نکن، من که دمکرات نيستم که با من از حق و حقوق و آزادي بيان و اين جور مزخرفات حرف مي زني! آبجو ت رو بزن. بعد هم پاشو اين لشکريان ت رو بر دار ـ اين فيلمه رو که مخفيانه ازشون گرفتن ديدي؟ خود کاپلان شمشير به دست اون بالا ايستاده، لشکريان ش هم تفنگ هاي چوبي به دست مثل احمق ها دور سالن مي دون ـ خلاصه اين ها رو هم ور دار با خودت ببر. خلافت اسلام حق مسلم توئه! تا حالا هم حق ت رو خوردن کُکا! ما با هواپيما خودت و خر و خيمه و لشکريا ت رو ور مي داريم مي بريم مکه پياده تون مي کنيم. والله به قرآن! خلافت مي خواي بکني؟ بفرما، اين جا هم صحراي کربلا هست، هم درخت نخل، هم شتر. خونه خدا هم چند تا خيابون اون ور تره. به چي مي خندي؟ والله به قرآن دروغ مي گم؟ بابا اين جا نصف بيشتر کليسا ها در شون تخته شده، کُلي از کليسا ها رو اجاره دادن يا مي خوان اجاره بدن، حالا اين آقا پا شده اومده تو همچين جامعه اي خيمه خلافت اسلامي زده، لابد فردا مي خواد جمعه ها تو آدالبرت اشتاين وگ(Adalbertsteinweg خيابون اصلي منطقه تُرک نشين شهر ما) شلاق بزنه و دست قطع کنه. يک مشت دِه وند احمق هم دور ش جمع شدن! آقا فتواي قتل صادر مي کنه، اين ها هم پا مي شن ميرن سر يارو رو گوش تا گوش مي بُرن!...چرا چاي نمي گذاري؟" ـ "ندارم." ـ "اِه، چرا همون اول نگفتي؟ پس برم از بالا چند تا کيسه بيارم...حالا دوباره بعد از چند روز آقا ظهور کرده و از طريق وکيل ش بر عليه حکم اين يکي دادگاه هم اعتراض کرده، اعتراض هم قبول شده. حالا رفت تا دادگاه بعدي. سه شنبه ديگه هم دکتر ش رو مي فرسته پيش پليس که بگه خليفه خودش حال ش خوش نيست. چار شنبه هم يک امير براي امارت بلژيک تعيين مي کنه! هه هه، والله به قرآن...پس مي خواي آب رو بگذار، من الان اومدم." ـ "باشه." همسايه م ميره از بالا چاي بياره. از جا م پا مي شم، کتري برقي رو پُر از آب مي کنم و دکمه ش رو مي زنم. □ نوشته شده در ساعت Sunday, May 30, 2004 توسط hooshang Saturday, May 29, 2004
●
........................................................................................
1گفت و گو با نماينده سنديکاي کارگران خردسال "باهيما سانگا Bahima Sangha" ـ هند، در کنگره جهاني کارگران خردسال در برلين مانجولا Manjula" (يا مانيولا، تلفظ درست ش رو نمي دونم ـ م) 18 سال شه و در بنگالور زندگي مي کنه.
پوبليک Publik(روزنامه اتحاديه سنديکا هاي بخش خدمات ـ م): از چند ساله گي کار مي کني و چه کار هايي مي کردي؟ مانجولا: از نُه ساله گي با کار ساختموني شروع کردم. بعد از اون توي خونه ها پيش خدمتي مي کردم. بعد در کارخونه کبريت سازي و بعد از اون در يک کارخونه توليد سيم برق کار مي کردم. آخرين کارم درست کردن دسته گل بود که اين کار رو تو خونه انجام مي دادم. پوبليک: مدرسه رفتي؟ مانجولا: بعد از کلاس سوم ابتدايي مجبور شدم مدرسه رو ول کنم، چون پدرم خونواده مون رو ترک کرد و من بايد پول در مي آوردم. بعدن موفق شدم کار و مدرسه رو به موازات هم انجام بدم. فعلن کارنامه کلاس دَهُم رو هم گرفتم و الان هم مشغول ديدن يک دوره سه ماهه کمپيوتر هستم. اين کورس از طرف سنديکاي کودکان کارگر خودمون برگزار مي شه. پوبليک: سنديکا تون به جز اين چه کار هايي مي کنه؟ مانجولا:سنديکا به کودکان بين شش تا هيجده سال کمک مي کنه. ما مثلن همراه با بزرگ سال ها يک مرکز تلفن اورژانس درست کرديم. بچه ها مي تونن چنانچه سر کار با هاشون بد رفتاري مي شه، يا از نظر سلامتي دچار مشکل هستن، يا حقوق شون به شون پرداخت نمي شه به طور مجاني به اين مرکز تلفن کنن. علاوه بر اون ما خواهان حق اظهار نظر کودکان در مورد مسائلي که به اون ها هم مربوط مي شه هستيم. پوبليک: مخارج سنديکاي کارگران خرد سال رو کي ميده؟ مانجولا:ما 10000 عضو خردسال داريم که بخشي از دست مزد شون رو به سنديکا ميدن. علاوه بر اين از طرف حکومت محلي و NGO هاي خارجي هم به مون کمک مي شه. پوبليک: سنديکاي شما در امر ترغيب آموزش و آموختن چه شکلي به بچه ها کمک مي کنه؟ مانجولا: کمبود بعضي از بچه ها فقط هزينه مدرسه س و کافيه اين هزينه از طرف کسي يا جايي اسپونسر بشه. ما سعي مي کنيم اين کار رو سازمان دهي بکنيم. خيلي از بچه ها به خاطر ساعات کاري شون نمي تونن سر کلاس ها برن. به همين خاطر سنديکاي ما با حکومت محلي بر سر ايجاد مدرسه اي مذاکره کرد که ساعات کاري بچه ها رو در نظر بگيره. به کمک يکي از NGO ها حالا يک مدرسه "Flexi School" درست کرديم. بچه ها زماني که وقت دارن مي تونن به اين مدرسه برن. پوبليک: کمک هاي خارجي در اين زمينه چه تاثيري داره؟ مانجولا:نتيجه بعضي از اين کمک ها کاملن برعکسه. اين ها بچه ها رو همين طوري از سر کار شون بر مي دارن و در مدرسه مي چپونن، بدون اين که به اين مسئله توجه کنن که اين بچه ها واسه چي کار مي کنن. اکثر اين بچه ها دير يا زود مدرسه شون رو ول مي کنن و اغلب در وضعيتي بد تر از قبل قرار مي گيرن. پوبليک: چه اقداماتي مي تونه باعث بهبود جدي در اين وضعيت بشه؟ مانجولا:مهم در وهله اول وجود مدارس کافي و مورد نيازيه که به نياز بچه ها توجه بکنن و برنامه هاشون رو بر اساس اون ها تنظيم کنن. و البته امکان کار براي پدر و مادر ها. در حال حاضر بازار از اجناس خارجي اشباع شده و تعداد بسيار زيادي از بزرگ سال ها بي کار هستن. پوبليک: به نظر تو کار کردن فقط بايد براي بزرگ سالان مجاز باشه؟ مانجولا: در پي ِ ممانعت از کار ِ کودکان بودن به همون اندازه اشتباه س که مجاز اعلام کردن به کار گرفتن خردسالان اشتباه س. تصميم در اين مورد بايد به عهده خود ما گذاشته بشه. واقعيت اينه که ما امروز مجبور به کار کردن هستيم، و شرايط کاري مون هم اغلب بسيار سخته. ما خواهان بهبود اين شرايط هستيم. در واقع کار کردن چيز بدي نيست، آدم تجربيات زيادي به دست مياره. از نشريه پوبليک، ماه ژوئن و ژولاي 2004 برگردان: خودم □ نوشته شده در ساعت Saturday, May 29, 2004 توسط hooshang Friday, May 28, 2004 ........................................................................................ Wednesday, May 19, 2004 ........................................................................................ Sunday, May 02, 2004
● اول ماه مه!!
........................................................................................
و گرد هم آيي روز جهاني كارگر در تهران! هر گردي گردو نيست! گردو هم که اصلن گرد نيست! (همسايه م) به گزارش خبرنگار ايلنا " رضا ابوالحسني"، رييس اتحاديه كارگران شركت " سديد" كه همراه با 200 تن از كارگران اين شركت، در مراسم گراميداشت روز جهاني كارگر شركت كرده بود، ضمن اين كه" قانون كار ايران خونبهاي شهيدان است"، اظهار داشت: اگر برگزاري اين راهپيمايي نتواند راهكار مناسبي براي حل مشكلات كارگران باشد، در آن صورت دست به اقدامات ديگري همچون اعتصاب خواهيم زد. وي گفت: در حال حاضر تمام كارخانهها از وجود كارگران افغاني پر شده و سازمان تامين اجتماعي نيز مستقل از تصميمات مجلس عمل ميكند. (اين جا) همسايه م: "خوب شد اين ابول حسني دستور جهاد کارگران ايراني عليه کارگران افغان رو نداد!! والله به قرآن! در مراسم گرامي داشت روز جهاني کارگر! آقاي ابول مي گه، تموم کارخونه ها از وجود کارگران افغان پُر شده!! هه هه!" مياد تو. همسايه م: "ولي باز خوبه گفته، کارخونه ها از وجود کارگران افغان پر شده، و نگفته، از وجود کثيف کارگران افغان پُر شده! والله به قرآن، هه هه!" دو بار رو شونه م مي زنه، و مي ره تو آشپزخونه رو صندلي کنار پنجره مي شينه. ـ :"چاي؟" ـ : "نه، يه لاکي بده بکشيم. وقت ندارم، بايد برم سر کار. هه هه، ـ يه لاکي روشن مي کنه ـ قانون کار خون بهاي شهيدان است!! ليست شهيد ها هم که از امام حسين، که شانس آورد افغان نبود، شروع مي شه و به شيخ ياسين مي رسه! هه هه، والله به قرآن! ـ کُلي دود به سقف فوت مي کنه ـ اين رييس اتحاديه کارگرا با اين حرف هاش خواسته يا نخواسته حسابي ريده!..." صداي بوق ماشين. ـ :"اِه، اين پسره اومد..." سيگار ش رو تو زير سيگاري مي چلونه. پا مي شه، پنجره رو باز مي کنه، سرش رو بيرون مي کنه و ميگه: " ich komme gleich!" (الان ميام!) پنجره رو مي بنده. ـ : " من رفتم، موتور ِ کُله گَه م(kollege ، همکار) در حال ترقان کردنه! هه هه! تا بعد." □ نوشته شده در ساعت Sunday, May 02, 2004 توسط hooshang Friday, April 16, 2004
● يک ماه نبودم.
........................................................................................
چقدر هوشنگ اُ ياد داشت هاش به نظرم غريب مي ياد! □ نوشته شده در ساعت Friday, April 16, 2004 توسط hooshang
|
|